تبليغاتX
گناه دریا

پنج افسا نه ي مهلك درباره ي عشق

 

افسا نه هاي عشقي باورهايي نا درست هستند كه بسياري از ما درباره عشق وداستا ن هاي عاشقا نه داريم. اين افسانه ها عملا ما را از انتخاب هوشمندانه باز مي دارند . اين باورها ورفتارها علايمي غلط درباره ي ازدواج هستند كه به سه دليل در ما شكل مي گيرند:

 

تماشاي برنا مه هاي تلو يزيوني و فيلم ها

خواندن رمان هاي عشقي

عدم وجود اموزش درباره ي عشق

 

ما اگا هانه اسا س تصميمات خود را در ازدواج بر اين پنج افسا نه ي عشقي بنا مي گذاريم بيا ييد به اين پنج افسا نه ي مهلك درباره ي عشق نگاهي بيندازيم در حالي كه هر يك از اين افسا نه ها را مي خوانيد از شما تقا ضا مي كنم كه نه تنها در روابط فعلي خود بلكه در روابط گذشته ي خود نيز تا مل كنيد .

 

1-عشق حقيقي بر همه چيز فائق است.

2- اگر عشق عشق حقيقي با شد همان لحظه كه فرد را ديديد خواهيد دانست .

3- تنها يك عشق واقعي در اين دنيا وجود دارد كه براي شما مناسب است.

4- همسر مطلوب شما را از هر لحا ظ ارضاء مي كند .

5- جا ذبه ي جنسي همان عشق است .

 


 

نوشته شده توسط دخترای قشمی در دوشنبه سی ام مرداد 1385 ساعت 13:3 موضوع | لینک ثابت


زندگی


 

نوشته شده توسط دخترای قشمی در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385 ساعت 14:33 موضوع | لینک ثابت


در پيش نگاه تو

در پيش نگاه تو

 

 

عشق تو به تاروپود جانم بسته است

بي روي تو درهاي جهانم بسته است

از دست تو خواهم كه بر ارم فرياد

در پيش نگاه تو زبانم بسته است

 

 


 

نوشته شده توسط دخترای قشمی در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385 ساعت 14:25 موضوع | لینک ثابت


اي اميد نا اميد يهاي من

 

اي اميد نا اميد يهاي من

 

 

بر تن خورشيد مي پيچد به ناز

چادر نيلوفري رنگ غروب

تك درخت خشك در پهناي دشت

 

تشنه مي ماند درين تنگ غروب!

از کبود اسمان ها روشنی 

مي گريزد جانب افاق دور

درافق بر لاله ي سرخ شفق

مي چكد از ابرها باران نور!

 

مي گشايد دود شب اغوش خويش

زندگي را تنگ ميگيرد به بر.

باد وحشي مي دود در كوچه ها

تيرگي سر مي كشد از بام و در

 

شهر مي خوابد به لالاي سكوت.

اختران نجوا كنان بر بام  شب.

نرم نرمك باده ي مهتاب را

ماه مي ريزد درون جام شب.

 

نبمه شب ابري به پهناي سپهر

مي رسد از راه و مي تازد به ماه!

جغد مي خند د به روي كاج پير

شاعري مي ماند و شامي سياه!

 

در دل تاريك اين شبها ي سرد

اي اميد نا اميد يهاي من!

برق چشمان تو همچون افتاب

مي درخشد بر فرداي من!

 

 

 


 

نوشته شده توسط دخترای قشمی در جمعه بیست و هفتم مرداد 1385 ساعت 16:26 موضوع | لینک ثابت


جمعه

جمعه ي ساكت

جمعه ي متروك

جمعه ي چون كوچه هاي كهنه غم انگيز

جمعه ي انديشه هاي تنبل بيمار

جمعه ي خميازه هاي موذي كشدار

جمعه ي بي انتظار

جمعه ي تسليم

خانه ي خالي

خانه ي دلگير

خانه ي در بسته بر هجوم جواني

خانه ي تاريكي و تصور خورشيد

خانه ي تنهايي و تفال و ترديد

خانه ي پرده كتاب گنجه تصاوير

 

اه چه ارام و پر غرور گذر داشت

زندگي من چو جويبار غريبي

در دل اين جمعه هاي ساكت متروك

در دا اين خانه هاي خالي دلگير

اه چه ارام و پر غرور گذر داشت...


 

نوشته شده توسط دخترای قشمی در جمعه بیست و هفتم مرداد 1385 ساعت 12:31 موضوع | لینک ثابت


نظامي

 

                                          

 

اي ستاره ي سعد اي مظهر عشق و شعر و موسيقي اي چراغ را سرود گويان اي نگهبان نوازندگان و خوانندگان مي گويند كه ستاره ي خوشبختي و سعادتي اگر چنين است روزنه ي اميدي  به روي من من باز كن و بوي يارم را به مشامم برسان.

 

 

 


 

نوشته شده توسط دخترای قشمی در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385 ساعت 13:12 موضوع | لینک ثابت


رباعیات خیام

اي دوست يبا تا غم فردا نخوريم

وين يكدم عمر را غنيمت شمريم

 

فردا كه از دير فنا در گذريم

با هفت هزار سالگان سر بسريم

 


 

نوشته شده توسط دخترای قشمی در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385 ساعت 11:56 موضوع | لینک ثابت


اندوه پرست

 

 

كاش چو پاييز خاموش و ملال انگيز بودم

 

برگهاي ارزوهايم يكايك زرد مي شد

 

افتاب ديدگانم سرد مي شد

 

اسمان سينه ام پر درد مي شد

 

ناگهان طوفاني اندوهي به جانم چنگ مي زد

 

اشكهابم همچو باران

 

دامنم را رنگ مي زد

 

وه...چه زيبا بود اگر پاييز بودم

 

وحشي و پر شور و رنگ اميز بودم

 

شاعري در چشم من مي خواند شعري اسماني

 

در كنار قلب عاشق شعله مي زد

 

در شرار اتش دردي نهاني

 

نغمه ي من...

 

همچو اواي نسيم پر شكسته

 

عطر غم مي ريخت بر دلهاي خسته

 

پيش رويم:

 

چهره ي تلخ زمستان جواني

 

پشت سر:

 

اشوب تابستان عشقي ناگهاني

 

سينه ام منزلگاه اندوه و درد و بدگماني

 

کاش چو پاييز بودم... كاش چو پاييز بودم

 

شاعر:فروغ فروخزاد 

 

 


 

نوشته شده توسط دخترای قشمی در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385 ساعت 22:16 موضوع | لینک ثابت


بيگانه

 

غم امده غم امده انگشت بر در مي زند!

هر ضربه انگشت او بر سينه خنجر مي زند

 

اي دل بكش يا كشته شو غم را در اينجا ره مده

گر غم در اينجا پا نهد اتش به جان در مي زند.

 

از غم نياموزي چرا اي دل ربا رسم وفا؟

فم با همه بيگانگي به ما سر مي زند!

 

شاعر: فريدون مشيري


 

نوشته شده توسط دخترای قشمی در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385 ساعت 15:58 موضوع | لینک ثابت


زندگي بدون عشق

 

تازه معناي زندگي را فهميدم فهميدم كه زندگي بدون عشق پوچ است.بي معناوبي هدف او مرا متوجه زيبايي زندگي كرد.او معني زندگي را به من اموخت و من را با ان اشتي داد.حالا بوي نسيم را مي فهمم صداي پرندگان عاشق را مي شنوم سرخي شقايق را مي بينم همه را در دل تحسين مي كنم و اين فقط به خاطر اوست اويي كه حالا با هر نگا هش زندگي را براي من معني دار كرده است.

 

 


 

نوشته شده توسط دخترای قشمی در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385 ساعت 15:35 موضوع | لینک ثابت