درباره وبلاگ

هر كه رفت ....
پاره ای از دل ما را باخود برد ....
اما اوکه با ماست ....
اوکه نرفته است ....
از اوبپرسید ....
که چه میکند با دل ما
به یاد رفتگان
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY
این قطعه ترجمهً دقیق و منظوم یکی از اشعار « ژاک - پره ور » فرانسوی است ![]()
دختر بر آستانهً در عاشقانه خواند
- کای آرزوی من
من فارغم ز خویش و تو آسوده از منی
با دوست ، دشمنی
بس شامها ستاره شمردم به نور ماه
تا اختر رمیدهً بختم وفا کند
شور نگاه دوست در آن چشم دلفریب
چون باده سر گرانی عشقم دوا کند
هر شب که ماه می نگرد از دریچه ها
جان میدهد خیال ترا در برابرم
من شاد از این امید که چون بگذری ز راه
شاید چو نور ماه ، فراز آیی از درم
هر ناله ای که می شکند در گلوی باد
آهنگ ناله های دلم در فراق تست
چون تابد از شکاف درم نور ماهتاب
گویم نگاه کیست که در اشتیاق تست
ای آرزوی من ،
ای مرد ناشناس !
آگاه نیستم که کجایی و کیستی
اما مرا به دیدن تو مژده میدهند
وان مژده گویدم که تویی یا تو نیستی
از من جدا مشو
چون زندگی به دست فراموشیم مده
یا از کنار من بخموشی گذر مکن
یا در نهان ، امید هم آغوشیم مده
دختر خموش ماند
مردی که میگذشت بسویش نگاه کرد
دختر بخنده گفت :
ای مرد ناشناس توانی خبر دهی
ران آشنا که هیچ نیامد به دیدنم ؟
آن مرد خنده کرد و شتابان جواب داد :
- آن آشـنـا مـنـم !
نوشته شده توسط دخترای قشمی در پنجشنبه سی ام شهریور 1385 ساعت 18:7 موضوع | لینک ثابت
لبخند زری و اسمان ابی شد شب های قشنگ شهریور مهتابی شد
پروانه پس از تولد زیبایت تا اخر عمر غرق بی تابی شد
XXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXX

پاييز وبچه ها
مهرامدودوباره گلستان سبز عشق
با عطرياد وخاطره هايش چه ديدني
اهنگ پاك زمزمه ي غنچه هاي ناز
از لابه لاي وسعت سبزش شنيدني ست
مهرامدوتبسمي از جنس نوبهار
روي لبان پاك ولطيف بنفشه هاست
گلبوته هاي شادي وشور ونشاط وعشق
دسته گلي ست ابي ودر دست بچه هاست
مهرامدوطلوع نجيب وبهاريش
درجاي جاي دفتر دل سبز وماندني ست
شعربلند خاطره هاي بهار شوق
در روزهاي ابي وبي كينه خواندني ست
مهرامد ونويد شكفتن ويك حضور
دل ها همه به پاكي برگ شقايق ست
مي گفت باغبان كه بدانيد قدران
چون بهترين وسبزترين دقايق ست
درگلستان سبز پراز عطرياس عشق
ايينه هاي عشق وصفا روبروي ماست
مهر امد ودرين تپش قلب زندگي
پرواز تا شكفته شدن ارزوي ماست.
نوشته شده توسط دخترای قشمی در شنبه بیست و پنجم شهریور 1385 ساعت 12:45 موضوع | لینک ثابت
شب زنده داري
شبي از شدت درد و غم يار دل آزاري
نشستم در خرابات و زدم بر طبل بي عاري
صفاي عالم مستي غمم را برده از يادم
صفايي را که من هرگز نمي ديدم به هوشياري
من و سوته دلان هر شب در اينجا گرد هم آييم
همه شب زنده داريها، همه مشتاق بيداري
غم از اندازه افزون و تنم رنجور بيماري
نشستم در خرابات و زدم بر طبل بي عاري
مي ناب از کف ساقي شفاي نوشدارو را
دل ديوونه من را که زخمي خورده بود کاري
به جامي آنچنان از خود شوم بي خود که در مستي
حراج مُلک عالم را ببخش اندوه ديناري
نه در درماندگي و نه بر بالين پرستاري
نشستم در خرابات و زدم بر طبل بي عاري
نوشته شده توسط دخترای قشمی در چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385 ساعت 12:57 موضوع | لینک ثابت
توي يک ديوار سنگي
دو تا پنجره اسيرن
دو تا خسته، دو تا تنها
يکيشون تو، يکيشون من
ديوار از سنگ سياهه
سنگ سرد و سخت خارا
زده مهر بي صدايي
به لباي خسته ما
نميتونيم که بجنبيم
زير سنگيني ديوار
همه عشق من و تو
قصه هست، قصه ديدار
هميشه فاصله بوده
بين دستاي من و تو
با همين تلخي گذشته
شب و روزاي من و تو
راه دوري بين ما نيست
اما باز اينم زياده
تنها پيوند من و تو
دست مهربون باده
ما بايد اسير بمونيم
زنده هستيم تا اسيريم
واسه ما رهايي مرگه
تا رها بشيم ميميريم
کاشکي اين ديوار خراب شه
من و تو با هم بميريم
توي يک دنياي ديگه
دستاي همو بگيريم
شايد اونجا توي دلها
درد بيزاري نباشه
ميون پنجره هاشون
ديگه ديواري نباشه
نوشته شده توسط دخترای قشمی در یکشنبه نوزدهم شهریور 1385 ساعت 20:13 موضوع | لینک ثابت
تو از شهر غريب بی نشونی اومدی
تو با اسب سفيد مهربونی اومدی
تو از دشتای دور و جاده های پر غبار
برای هم صدايی ، هم زبونی اومدی
تو از راه مي رسي پر از گرد و غبار
تمومه انتظار ، مياد همرات بهار
چه خوبه ديدنت ، چه خوبه موندنت
چه خوبه پاك كنم غبارو از تنت
غريب آشنا ، دوستت دارم بيا
منو همرات ببر به شهر قصه ها
بگير دست منو تو اون دستا
چه خوبه سقفمون يكي باشه با هم
بمونم منتظر تا برگردي پيشم
تو زندونم با تو من آزادم
تو از شهر غريب بي نشوني اومدي
تو با اسب سفيد مهربوني اومدي
تو از دشتاي دور و جاده هاي پرغبار
براي هم صدايي ، هم زبوني اومدي
تو از راه ميرسی ، پر از گرد و غبار
تمومه انتظار ، مياد همرات بهار
چه خوبه ديدنت ، چه خوبه موندنت
چه خوبه پاك كنم غبارو از تنت
غريب آشنا ، دوستت دارم بيا
میشينم می شمرم روزا و لحظه ها
تا برگردی بيای بازم اينجا
چه خوبه سقفمون يكی باشه با هم
بمونم منتظر تا برگردی پيشم
تو زندونم با تو ، من آزادم
نوشته شده توسط دخترای قشمی در جمعه هفدهم شهریور 1385 ساعت 16:16 موضوع | لینک ثابت
سلام دوستان!
قبل از اينكه بخوام مطلب بعدي رو پست كنم بايد بگم كه اگه بعضي وقتها مطالب عاشقانه رو پست مي كنيم فكر نكنيد كه عاشق هستيم و اگه عاشق هستيم , عاشق خداي خود هستيم.

خدایا!
هرکه مست از شراب چشم تو نیست، زنده به چیست؟
خدایا!
ما بنده توئیم و بنده را جز اطاعت نشاید.به ما الفبای بندگی بیاموز.
خدایا!
بی نگاه لطف تو،هیچ کار به سامان نمی رسد.نگاهت را از ما دریغ نکن.
خدایا!
عنانمان را از دست نفسمان بستان و یاد خودت را چنان در دلمان بنشان که تو از چشممان ببینی و از گوشمان بشنوی و از زبانمان بگویی.
خدایا!
نگاهمان را از غیر خودت بگردان و ما را نگران خودت بگردان.
خدایا!
به ما آداب عاشقی بیاموز و اصول عشقبازی و راه و رسم کرشمه شناسی.
خدایا!
چشم دیدن جلوه های جمالت را به کوردلان زیبایی نشناس عنایت کن.
خدایا!
در قیامت با چه رویی به چشمهای تو نگاه کنیم که در مقابل عمری نعمت،جز گناه و معصیت نیاورده ایم.شرمساریِ آن روز از هر عذابی دردناک تر است.دستمان بگیر.
خدایا!
دین و دیانت را برای اهل تدیّن معنا کن.
خدایا!
خنجر جهالت،کندتر از شمشیر عداوت نیست.پناه بر تو از جهالت دینداران و عداوت دنیامداران.
خدایا!
عالمان و هنرمندان و خطیبان را عاملان به گفته هایشان قرار ده.
خدایا!
شهرت شهوت را از دل هنرمندان ببر و و به جای آن اخلاص و معرفت بنشان.
خدایا!
به چشم، گریه بیاموز و به دل ،اِنکسار و به همه جوارح و اعضا،بندگی.
نوشته شده توسط دخترای قشمی در سه شنبه چهاردهم شهریور 1385 ساعت 11:56 موضوع | لینک ثابت

ما راندگان باغ خداییم
ما هر دو از یک خاک و هواییم
وقتی که ما رو از گل سرشتن
با جوهر عشق ما رو نوشتن
تو سیب سرخو از شاخه چیدی
تو روح عشقو در من دمیدی
ما راندگان باغ خداییم
ما هر دو از یک خاک و هواییم
همراه ما بود از آفرینش
وسوسه های این قلب سرکش
عشق و محبت با ما عجین شد
از اولین روز قسمت همین شد
ما راندگان باغ خداییم
ما هر دو از یک خاک و هواییم
نوشته شده توسط دخترای قشمی در یکشنبه دوازدهم شهریور 1385 ساعت 12:20 موضوع | لینک ثابت

به دادم برس اي اشك دلم خيلي گرفته
نگو از دوري كي نپرس از چي گرفته
منو دريغ يك خوب به ويروني كشونده
عزيزمه تا وقتي نفس تو سينه مونده
تو اين تنهايي تلخ منو يك عالمه ياد
نشسته روبرويم كسي كه رفته برباد
كسي كه عاشقانه به عشقش پشت پا زد
براي بودن من به خود رنگ فنا زد
چه درديه خدايا نخواستن اما رفتن
براي اون كه سايه ست هميشه رو سر من
كسي كه وقت رفتن دوباره عاشقم كرد
منو آباد كرد و خودش ويرون شد از درد
به دادم برس اي اشك دلم خيلي گرفته
نگو از دوري كي نپرس از چي گرفته
به آتش تن زد و رفت تا من اينجا نسوزم
با رفتنش نرفته تو خونمه هنوزم
هنوز سالار خونه ست پناه منه دستاش
سرم رو شونه هاشه رو گونمه نفسهاش
به دادم برس اي اشك دلم خيلي گرفته
نگو از دوري كي نپرس از چي گرفته
نوشته شده توسط دخترای قشمی در شنبه یازدهم شهریور 1385 ساعت 15:59 موضوع | لینک ثابت
عشق![]()
اگر عشق چيزيست فراتر ازتماسي ساده،
كه هست،
گاه بس است چكيدن ناگاه شبنمي بردستت
ازبرگ گلي ناگاه سرت گيج ميرود
گويي رطل گراني زده اي
با جاني عطشناك
اگر عشق هزار تويي ست
پُر از آيينه هاي تابنده،
كه هست
من گام بر آستانش نهاده و داخل شده ام
وتا امروز مسحور نور آيينه هاي آن
راه خروج را نيافته ام.
Love
If love is something more than a mere touch
And it is that
A drop ofdew can sometimes
Be enough, suddenly trickling down on to your hand
From a flower petal
Your head suddenly spins
As if you're thirsty lips had gulped
Some heavy wine
If love is a labyrinth
Full of glittering mirrors
And it is that
Id crossed its threshold
And entered
And from the bewitching glitter of mirrors
I haven’t found the way out
To this day.
(Laroslav seisert )
نوشته شده توسط دخترای قشمی در جمعه دهم شهریور 1385 ساعت 15:14 موضوع | لینک ثابت

من ميگم بهم نگاه کن
تو ميگي که جون فدا کن
من ميگم چشات قشنگه
تو ميگي دنيا دو رنگه
من ميگم دلم اسيره
تو ميگي که خيلي ديره
من ميگم چشماتو واکن
تو ميگي منو رها کن
من ميگم قلبمو نشکن
تو ميگي من ميشکنم من?
من ميگم دلم رو بردي
تو ميگي به من سپردي?
من ميگم دلم شکسته است
تو ميگي خوب ميشه خسته است
من ميگم بمون هميشه
تو ميگي ببين نميشه
من ميگم تنهام ميذاري?
تو ميگي طاقت نداري?
من ميگم تنهايي سخته
تو ميگي اين دست بخته
من ميگم خدا به همرات
تو ميگي چه تلخه حرفات
من ميگم که تا قيامت
برو زيبا به سلامت
نوشته شده توسط دخترای قشمی در یکشنبه پنجم شهریور 1385 ساعت 21:23 موضوع | لینک ثابت
كاش در دهكده عشق فراواني بود
توي بازار صداقت كمي ارزاني بود
كاش اگر گاه كمي لطف به هم ميكرديم
مختصر بود ولي ساده و پنهاني بود
كاش به حرمت دلهاي مسافر هر شب
روي شفاف تزين خاطره مهماني بود
كاش دريا كمي از درد خودش كم مي كرد
قرض مي داد به ما هرچه پريشاني بود
كاش به تشنگي پونه كه پاسخ داديم
رنگ رفتار من و لحن تو انساني بود
مثل حافظ كه پر از معجزه و الهامست
كاش رنگ شب ما هم كمي عرفاني بود
چه قدر شعر نوشتيم براي باران
غافل از آن دل ديوانه كه باراني بود
كاش سهراب نمي رفت به اين زودي ها
دل پر از صحبت اين شاعر كاشاني بود
كاش دل ها پر افسانه ي نيما مي شد
و به يادش همه شب ماه چراغاني بود
كاش اسم همه دختركان اينجا
نام گلهاي پر از شبنم ايراني بود
كاش چشمان پر از پرسش مردم كمتر
غرق اين زندگي سنگي و سيماني بود
كاش دنياي دل ما شبي از اين شبها
غرق هر چيز كه مي خواهي و مي داني بود
دل اگر رفت شبي كاش دعايي بكنيم
راز اين شعر همين مصرع پاياني بود

نوشته شده توسط دخترای قشمی در شنبه چهارم شهریور 1385 ساعت 21:31 موضوع | لینک ثابت
اگر جملات زير باور شما را در اين باره كه عشق چگونه احساسي است بيان مي كنند واين با ور روابط گذشته ويا حال شما را به گونه اي تحت تاثير خود داشته است ملاك نمره دادن شما بدين گونه خواهدبود:
بارها صفر نمره
بيشتر چهار نمره
گاه گاه هشت نمره
به ندرت ياهرگز ده نمره
1-اگر من وهمسرم واقعا يكديگر را دوست داشته باشيم هيچ يك ازمشكلات و اختلافات شخصيتي رابطه ي ما را تهديد نخواهد كرد.
2-اگر در نهايت شخص مناسب را پيدا كنم غير ممكن است به شخص ديگري علاقمند شوم زيرا كه از عشق سر شار هستم.
3-اگر عشق عشق راستين باشد همان لحظه كه براي اولين بار او را مي بينم خواهم فهميد.
4-ازدواج درست هميشه جالب و مهيج خواهد بود.
5-اگر واقعا عشق عشق راستين باشد هنگامي كه در كنار همسرم نيستم احساس تماميت و كمال نخواهم كرد.
6- روابط جنسي ما نمي تواند واقعا عالي وفوق العاده باشد مگر اين كه عشق عشق راستيني باشد.
7-همسر مطلوب من تمام نيازهاي مرا بر اورده خواهد كرد وتمامي خلاهاي روحي مرا پر خواهد كرد به طوري كه ديگر محتاج كسي نخواهم بود.
8- اگر واقعا دل باخته باشم هر وقت كه همسرم را مي بينم هيجان زده خواهم شد به طوري كه از با او بودن مو بر بدنم سيخ مي شود.
9- اگر با شخص مناسب ازدواج كرده باشم ان چنان در هما هنگي خواهيم بود كه در هر لحظه از زمان هر يك از ما احساس ديگري را خواهد دانست.
10- هنگامي كه در رابطه اي صحيح و مناسب هستم به طرزي طبيعي احساس هماهنگي دارم به طوري كه نيازي به تلاش براي بهبود رابطه ي خود با همسرم نخواهم داشت.
حال نمره هاي خود را جمع بزنيد.
100-80امتياز : به شما تبريك مي گويم. شما ضريب هوشي با لايي داريد.
شما درديد خود نسبت به زندگي واقع بين هستيد و مي دانيد كه عشق براي اينكه يك رابطه سرانجام خوبي داشته باشد كافي نيست . به اين معنا كه مستلزم اتباط تفاهم و كار سخت مي باشد . به منظور جلوگيري از مشكلات اتي در زمينه هايي كه نمره ي پايين تري گرفته ايد نيازمند تلاش بيشتري هستيد.
79-69 امتياز: ضريب هوشي شما بد نيست . اما مي تواند بهتر با شد. شما هنوز اجازه مي دهيد كه مطلوب هاي رمانتيك و روياهايتان تعيين كننده ي منش و رفتارهاي شما در ازدواجتان باشند . به احساس خود در مقايسه با ظاهر روابط تان بهاي بيشتري بدهيد. از مشكلات نهراسيد. به خود ياد اوري كنيد كه عشق حقيقي به اين معنا نيست كه همه چيز در همه حال و در تمامي اوقات مطلوب باشد . تمرين هاي اين كتاب به شما كمك خواهد كرد ضريب هوشي خود را بالا ببريد.
59-40امتياز:اخطار!ضريب هوشي عشقي شما به طرز وحشتناكي پايين است.احتمالآ شما نيز اين را مي دانيد زيرا كه بارها لطمه ديده ايد. دليل اين كه شما به اين وضع ادامه مي دهيد اين است كه به شخصي كه با او ازدواج مي كنيد.توجه كافي نمي كنيد. شما خود را نا ديده مي گيريد. بيشتر عاشق عاشق شدن هستيد تا عاشق ان ها . اگر مي خواهيد از رنج خود بكاهيد و خوشحال تر باشيد بايد در طرز انتخاب خود تغييرات اساسي بدهيد. اطلاعات داده شده در اين كتاب را به كار ببنديد تا در ازدواج بسيار زيرك و باهوش تر شويد.
30- امتياز:اورژانس! ضريب هوشي عشقي شما به قدري پايين است كه رنجش خاطر و دلشكستگي شما ان را دو چندان مي كند . زندگي توجه فوري مي طلبد .وقت ان است كمي رشد كنيد و دنياي رويايي خود را ترك گوييد. روابط شما مي توانند موفق باشند. اگر متعهد شويد تا درك كنيد چه كار اشتباهي مرتكب شده ايد و ياد بگيريد كه چگونه انتخاب هاي بهتري داشته باشيد. از سرزنش كساني كه شما خوب نبودند دست بكشيد و در عوض به اين موضوع توجه كنيد كه چگونه خود نيز در انتخاب هايتان سهيم بوده ايد.
باربارا دي انجليس
نوشته شده توسط دخترای قشمی در پنجشنبه دوم شهریور 1385 ساعت 18:57 موضوع | لینک ثابت
تا آب شدم ، سراب دیدم خود را ----------- دریا گشتم ، حباب دیدم خود را ----------- آگاه شدم ، غفلت خود را دیدم ----------- بیدار شدم ، به خواب دیدم خود را -----------

امروز داشتم این بر چسبی رو که خدا روم زده بود رو می خوندم . روش نوشته شده بود : " تاریخ انقضاء : وقتی که نتونه نیازی از کسی برطرف کنه
تجربه 
تجربه معلم بدی هستش . چون اول امتحان می گیره بعد درس می ده !
دنيا
کاش دنیا گرد نبود . اون وقت می تونستم تا آخر دنیا برم !!
عمر 
زندگی یه شوخیه. یه شوخیه بزرگ . ولی یه وقتی اینو می فهمی که کل عمرتو با جدیت تمام سپری کردی !!!
مسافر
از اینکه مسافر شده بودم خیلی خوشحال بودم. ولی تا چشمم رو باز کردم دیدم که وسط یه چهار راه ایستادم
زندگي 
زندگی زیباست ای زیبا پسند زنده اندیشان به زیبایی رسند
مردن عاشق نمی میراندش در چراغی تازه می گیراندش
عشق 
عشق هم مثل تولد و مرگ توی زندگی انسان فقط یه بار اتفاق می افته ! 
ازدواج
دليل نداره با کسی که دوستش داری ازدواج کنی با کسی ازدواج کن که دوستت داشته باشه تا ديگه غصه عشق اونو نخوری
زندگي
زندگی یه خوابه ، یه خواب بزرگ . ولی اینو وقتی می فهمی که از خواب بیدار شدی و دیگه نه از زندگی خبری هست و نه از خواب .
نوشته شده توسط دخترای قشمی در پنجشنبه دوم شهریور 1385 ساعت 12:4 موضوع | لینک ثابت