درباره وبلاگ

هر كه رفت ....
پاره ای از دل ما را باخود برد ....
اما اوکه با ماست ....
اوکه نرفته است ....
از اوبپرسید ....
که چه میکند با دل ما
به یاد رفتگان
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY
درگلستاني به هنگام خزان
رهگذربود يكي تازه جوان
صورتش زيبا قامتش موزون
چهره اش سوخته از سوز درون
ديده گان دوخته بر جنگل وكوه
دلش افسرده ز رنج واندوه
باچمن درد دل آغاز نمود
اينچنين لب به سخن باز نمود
گفت :(( آن دلبر بي مهر و وفا
دوش ميگفت به جمع رفقا
درفلان جشن به دامان چمن
هركه خواهد كه برقصد بامن
ازبرايم شده گر بر دل سنگ
كند آماده گلي سرخ وقشنگ ))
چه كنم من كه دراين دشت ودمن
گل سرخي نبود واي به من
درهمانجا برسر شاخه بيد
بلبلي حرف جوان را بشنيد
ديد بيچاره گرفتار غم است
دلش افسرده ز رنج وماتم است
گفت بايد دل او شاد كنم
روحش ازبند غم آزاد كنم
بلبلك رفت تا باديه ها پيمايد
گل سرخي به كف آردشايد
هيچ گل در همه گلزار نديد
جز يكي گلبن وگلبرگ سپيد
گفت : اي گل اي مونس جان يارقشنگ
گل سرخي ز تو خواهم خونرنگ
هرچه بايست كنم تسليمت
بهترين نغمه كنم تقديمت
گل گفت : آنچه خواهي سخت گران خواهدبود
راستش قيمت جان خواهدبود
بلبلك آمده بود آنهمه راه
بوداز محنت عاشق آگاه
گفت برخيز كه جان خواهم داد
شرف عشق نشان خواهم داد
بلبلك سينه خود كرد سپر
رفت سرمست درآغوش خطر
خار آن گل همه تيز وخونريز
رفت اندر دل بلبل خاري تيز
سينه را داد برآن خار فشار
خون دل كرد برآن شاخه نثار
برگ گل سرخ شد از خون دلش
آري آري مهر بود درآب وگلش
با دلي خون سينه چاك زده
بال وپري خس وخاشاك زده
گل به كف با دل خون غلت رنان
كرد پرواز سوي ماواي جوان
عاشق زار در انديشه يار
بود تا صبح همانجا بيدار
بلبل افتاد به پايش جان داد
گل به آن سوخته حيران داد
سوخت بسيار دلش از غم او
ساعتي داشت به دل ماتم او
بوسه اي داد و وداعي به نگاه
گل رو برداشت وافتاد براه
هر كه مي ديد گمانش گل بود
پاره هاي جگر بلبل بود
دلش افسرده از آن بيم واميد
رفت تا برسر در دلدار رسيد
چو ن نمودش گل خوشبو را
دخترك كرد برانداز اورا
قد وبالاي جوان را نگريست
گفت : افسوس پزت عالي نيست
گرچه دم ميزني از مهر و وفا
جامه ات نيست ولي در خور ما
پشت پا بر دل آن غمزده زد
خنده بر عاشق ماتم زده زد
نغمه ها بود به هر لبخندش
كرد پرپر گل و دور افكندش
واي از عاشقي و بخت سياه
واي از دست پريرويان آه ....
تقديم به عاشقاي بي فرجام
******************************************************************************
نوشته شده توسط دخترای قشمی در جمعه بیست و هشتم مهر 1385 ساعت 17:13 موضوع | لینک ثابت
نه، تو تنها نیستی ، ماهی و زورق و پارو پس چیه؟
نه، تو تنها نیستی ، این همه ستاره پس مال کیه؟
نه،تو تنها نیستی ، خلوت ِ دل کده ی ِ نقاشیه
نه ، تو تنها نیستی ، فکر ِ آزادی خود زندگیه
نگو ما دو تا کمیم
من و تو این همه ایم
ای عزیز گل ریز
عشق یعنی همه چیز
نه، تو تنها نیستی، نا تمام ِ من تمام ِ تو میشه
نه، تو تنها نیستی، دست ِ من سفره ی شام ِ تو میشه
حتا تبت قد ِ بام ِ تو میشه
ماه نقره ای به نام ِ تو میشه![]()
نه، تو تنها نیستی
نه، تو تنها نیستی
نگو ما دو تا کمیم![]()
![]()
من و تو این همه ایم![]()
ای عزیز گل ریز
عشق یعنی همه چیز
درد بی دردی و دردی دل پیچ![]()
![]()
![]()
درد بی عشقی ما یعنی هیچ
مثل یک آینه ی بی جیوه![]()
خاک بی عشق ج
هان بی میوه
نه، تو تنها نیستی![]()
![]()
نه، تو تنها نیستی
نگو ما دو تا کمیم
من و تو این همه ایم
ا
ی عزیز گل ریز![]()
![]()
عشق یعنی همه چیز.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
نوشته شده توسط دخترای قشمی در چهارشنبه دوازدهم مهر 1385 ساعت 14:51 موضوع | لینک ثابت
یه کاری باید کرد
کبوتر اینجا
حریم خُفّاش ِ
نَرین جلُوتر ایست
برای ِ پروازِ،
بُلندِتون اینجا،
فضای کافی نیست
نشسته تو ظلمت
پرنده ی وحشت،
یه ضربدرِ قرمز کشیده رو صُحبت
کبوترا ساکت
قناریا خاموش،
هوای ِ اینجا باز شُدِه پُر از نفرت
کلاغِ بد ترکیب سیاهِ بد پیله،
رفیقِ خفّاش،
کبوترا بیدار
فضا چه مسمومِه هوا چه آلوده،
اَز این هوای ِ سرد
کبوترا بیزار
طپش طپش تهدید
نَفَس نَفَس تردید،
کلام ِ خفّاشه
کبوترا اینجا
پیامشون هر شب
دریغُ ای کاش ِ
درختِ جادوگر
پناهِ خفّاشِه
تو این جدالِ سَرد
کبوترا یالّا،
قناریا بر پا،
یه کاری باید کرد......
**********************************************

دست چینی از گلستان سعدی
منت خدای را عزو جل که طاعتش موجب قربت است و به شکر اندرش مزید نعمت.هر نفسی که فرود می رود ممد حیات است و چون بر می آید مفرح ذات . پس در هر نفسی دو نعمت موجود
است و بر هر نعمتی شکری واجب ـ
از دست و زبـــــان کـــه برآیـــد
کــز عهــده شکــرش بدر آیــــــد
باران رحمت بی حسابش همه را رسیده و خوان نعمت بی دریغش همه جا کشیده . پرده ناموس بندگان به گناه فاحش ندرد و وظیفه روزی به خطای منکر نبرد ـ
فراش باد صبا را گفته تا فرش زمردین بگسترد و دایه ابر بهاری را فرمود تا بنات در مهد زمین بپرورد . درختان را به خلعت نوروزی قبای سبز ورق در بر گرفته و اطفال شاخ را به قدوم موسم ربیع کلاه شکوفه بر سر نهاده . عصاره تا کی به قدرت او شهد قایق شده و تخم خرمایی به تربیتش نخل باسق گشته ـ
یک شب تاًمل ایام گـشته می کـردم و بر عـمر تـلف کرده خـود تاًسف می خورم و سنگ سراچـه دل را به الماس آب دیده می سفتم و این ابیات را مناسب حال خـود یافتم.
هـردم از عـمر می رود نفسی
چـون نگـه می کنم نمانده بسی
ای که پـنجاه رفت و در خـوابی
مگـر این پـنج روزه در یابی
خـجـل آنکـس کـه رفت و کار نساخت
کوس رحـلت زدند و بار نساخت
نوشته شده توسط دخترای قشمی در دوشنبه سوم مهر 1385 ساعت 15:10 موضوع | لینک ثابت