... گفتم "باشه ، تو بذار" ... گفت "شكلات... هر بار كه همديگه رو مي بينيم يه شكلات مال تو
، يكي مال من... باشه؟" ... گفتم "باشه"
...
هر بار يه شكلات ميذاشتم توي دستش
.
..
اون هم يه شكلات توي دست من... باز همديگه رو نگاه مي كرديم

...
يعني كه دوستيم... دوست دوست..
.
من تند شكلاتم رو باز مي كردم و ميذاشتم توي دهنم و تند تند اونو مي مكيدم
.
..
مي گفت "شكمو! تو دوست شكمويي هستي
!"
...
و شكلاتش رو ميذاشت توي يه صندوق كوچولوي قشنگ... مي گفتم "بخورش
!"
...
مي گفت "تموم ميشه... ميخوام تموم نشه... تا هميشه بمونه
" ...
صندوقش پر از شكلات شده بود... هيچكدومش رو نمي خورد
..
.
من همش رو خورده بودم... گفتم "اگه يه روز شكلاتهات رو مورچه ها بخورن يا كرمها

، اون وقت چيكار مي كني؟" ... گفت "مواظبشون هستم"
...
مي گفت "ميخوام نگهشون دارم تا موقعي كه دوست هستيم
"
...
و من شكلات ميذاشتم توي دهنم و مي گفتم "نه ، نه! تا نداره... دوستي كه تا نداره
" ...
يه سال... دو سال... چهار سال... هفت سال... ده سال و بيست سال شده... اون بزرگ شده... من بزرگ شده م... من همه ء شكلاتها رو خورده م
.
..
اون همه ء شكلاتها رو نگه داشته... اون اومده امشب كه خداحافظي كنه
..
.
ميخواد بره... بره اون دور دورها... ميگه "ميرم ،

اما زود بر مي گردم" ... من ميدونم ، ميره و بر نمي گرده... يادش رفت شكلات به من بده.
..
من يادم نرفت... يه شكلات گذاشتم كف دستش... گفتم "اين براي خوردن
" .
..
يه شكلات هم گذاشتم كف اون دستش... گفتم "اين هم آخرين شكلات براي صندوق كوچيكت
" .
..
يادش رفته بود كه صندوقي داره براي شكلاتهاش... هر دو رو خورد
..
.
خنديدم... ميدونستم دوستي من تا نداره... ميدونستم دوستي اون تا داره... مثل هميشه

...
خوب شد همه ء شكلاتهام رو خوردم... اما اون هيچكدومشون رو نخورد.
..
حالا با يه صندوق پر از شكلات نخورده چيكار مي كنه؟

شاید باور نکردی آن زمان که گفتم می روم برای ابد رفتم.....هیج گاه جدی نگرفتی که صبح گاهی خواهد آمد که خواهم رفت....آخرین وداعم را دیدی اما باز سکوت کردی.....تنها گفتی کاش امشب بمیرم.....و من در گرداب خاطراتم به تو فهماندم که سخنت پوچ است.....مرگ تو با رفتن من فرا نمی رسد و این چه زیباست! و اکنون دیر زمانی است که من رفته ام....گویا هرگز نیامده بودم.....باز چون همیشه خورشید طلایی رنگ طلوع می کندو شبان گاهان ماه نقره فام رخ می کشد در آسمان خیا لت.....اما دیگر سلامی نیست.....
قلبم گرفت ای نازنین نفس دیگه نفس نیست....آه این زمین و سرزمین واسم به جز قفس نیست......

تنها شاهد اشک های شبانه ام
همین صفحه سفید و جوهر سیاه است
هرگز نخواستم چشم نامحرم این لحظه های ناآشنا

وفروریختن اشک را بر گونه هایم ببیند

همیشه بالش سکوت را

زیر سر هق هق تنهایی ام گذاشتم

تا کسی صدایم را نشنود اما تو ٬ تو که از گریه های پنهانی من باخبری چه کنم گاهی همین گریه های گهگاه جای خالی تو را در غربت لحظه هایم پر می کند باور کن!!!!


 

نوشته شده توسط دخترای قشمی در سه شنبه پانزدهم اسفند 1385 ساعت 18:47 موضوع | لینک ثابت